Elmira !

(sahararya )

Elmira !

3 روز پیش و 4 ساعت قبل
  • هیچ رابطه ای در دنیا تنها با یک دلخوری ساده در یک روز و زمان مشخص به پایان نمی رسد..
.آدم ها تنها ب
  • هیچ رابطه ای در دنیا تنها با یک دلخوری ساده در یک روز و زمان مشخص به پایان نمی رسد..
    .آدم ها تنها با یک اتفاق خسته نمی شوند...
    با یک شکست نمی برند...
    با یک نرسیدن کم نمی آوردند !!
    احساس ضعف ،
    نا امیدی ،
    تنفر چیزی نیست که تنها در عرض چند ساعت به وجود بیاید...
    هیچ آدمی تنها با یک تلنگر نمی شکند...
    تنها با یک ناملایمتی کاسه ی صبرش لبریزش نمی شود...
    همه چیز کم کم به پایان نزدیک می شود...
    با دلخوری های کوچک...
    با رفتارهای به ظاهر بی اهمیت...
    با خراش های جزیی...
    با دل سردی های گاه و بی گاه...
    آن وقت چشم هایمان را باز می کنیم و می بینیم تنها یک قدم تا پایان فاصله داریم...
    تنها یک تکان ناچیز کافیست برای خراب کردن همه چیز ...
    تنها یک جرقه ی کوچک قدرت سوزاندن همه چیز را دارد...
    تجربه و اتفاقی ما را به پایان می رساند که خیلی سخت تر از آن را پشت سر گذاشته ایم چون تنها یک قطره برای پر شدن ظرفیتمان جا داشته ایم...
    کاش حواسمان به اتفاقات کوچک و به ظاهر کم اهمیت باشد...
    گاهی همان اتفاق نقطه ی پایان آدم هاست...

    Elmira !

    3 روز پیش و 5 ساعت قبل
  • بالاخره یه روز به سطحی از پختگی می‌رسی که با هر تعریف و تمجید و هر لبخند معناداری دلت نمی‌لرزه!
یه
  • بالاخره یه روز به سطحی از پختگی می‌رسی که با هر تعریف و تمجید و هر لبخند معناداری دلت نمی‌لرزه!
    یه روز یاد می‌گیری کسی که قراره بره رو جوری بدرقه نکنی که یه عضو از وجودت رو با خودش ببره.
    یاد میگیری با واقعیات زندگی و اتفاقات تلخ و شیرینی که برات میفته راحت‌تر کنار بیای، قبول کنی و تو خودت مچاله نشی.
    بالاخره یه روز میرسه که واسه حرف مردم زندگی نکنی و حتی درمورد زندگی دیگران نظریه صادر نکنی.
    یه روز که خودت رو دوست داشته‌باشی؛
    می‌رسه روزی که روحت رو آزاد کنی
    از بند همه چیز و همه کس!
    بالاخره اون روز می‌رسه ...
    _______________

    Elmira !

    3 روز پیش و 5 ساعت قبل
  • مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن، توی تاکسی میشنویش...
مثل وقتهایی که کل خانه را زیر
  • مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن، توی تاکسی میشنویش...
    مثل وقتهایی که کل خانه را زیر و رو میکنی برای پیدا کردن چیزی و شش ماه بعد زیر تخت پیدایش میکنی...
    مثلِ پوتینی که آخر زمستان حراج میخورد...
    مثلِ لباسی که تازه اندازه ات شده و دیگر مدلش دلت را نمیلرزاند...
    مثلِ سفری که پنج سال قبل آرزویش را داشتی و حالا سهمت شده...
    مثلِ کفشِ قرمزی که پنج سال پیش دوستش داشتی و حالا خاک میخورد بالای کمدت...
    مثلِ وقتی ساعت ۳ صبح هوایِ دربند به سرت میزند و شش صبح که راهی شدی لبخند هم روی لبت نداری...
    مثلِ عکسی که برای پیدا کردنش کل آلبوم ها را ورق زدی و وقتی از سرت هوای دیدنش افتاد،لای کتاب پیدایش میکنی...دوست داشتن های از دهن افتاده،دیدن هایِ خیلی دیر،برگشتن های بی موقع؛دردی دوا نمیکند،حسرت آن روزهایت را جبران نمیکند،و تو را به آن روزهایی که اتفاق افتادنشان معجزه زندگیت بود برنمیگردانند...
    فقط تمام زندگیت را پر از این سوال میکند:چرا همان موقع نه،چرا حالا....

    ______________

    ادامه... دوستان
    • Absolute
    • kian -
    • ایسودا :)
    • - N E D A -
    • [● Hαjιтoɴ ●]
    • - ѕαɥαя ѕτʏłєѕ
    • می رَم تا بعدِ کنکور (:
    5836 هواداران
    بازدیدکنندگان