**...tahurá_ sadat...**

(sobahan110hm )
  • تو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی

شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب های ا
  • تو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی

    شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

    من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم

    تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

    فراقت گر چه نابینام کرده باز می ارزد

    که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

    پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم

    به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی

    اگر چه عمّه دل تنگ ست امّا عمّه هم راضی ست

    که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

    از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

    یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی؟

    سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

    بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

    سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند

    تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی

    کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟

    فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

    اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت ست

    تقلّا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

  • #روز_دخــتــر_مــبــارڪ .



شــمــا مــیــگــیــد روزمــون مــبــارڪ و دوســت داریــد بــریــد
  • #روز_دخــتــر_مــبــارڪ .



    شــمــا مــیــگــیــد روزمــون مــبــارڪ و دوســت داریــد بــریــد لــوازم ارایــش جــدیــد بــخــریــد بــراے روز دخــتــر

    ولــے مــا مــیــگــیــم روزمــون مــبــارڪ و دوســت داریــم بــریــم گــیــره و طــلــق روســرے بــرا خــودمــون بــخــریــم بــرا روز دخــتــر

    شــمــا مــیــگــیــد روز لــبــاس صــورتــیــا مــا مــیــگــیــم روز چــادریــا ے خــوش تــیــپ

    شــمــا مــیــگــیــد روز شــیــطــنــتــاے یــواشــڪــیـ مــا مــیــگــیــم روز گــریــه ڪــردن هاے یــواشــڪــے بــرا آقــامــونــ
    شــمــا مــیــگــیــد روز دیــوونــه هاے لــواشــڪــے مــا مــیــگــیــم روز دیــوونــه هاے چــایــے هیــئتــ

    شــمــا مــیــگــیــد حــســادت هاے عــشــقــولــڪــے مــا مــیــگــیــم حــســرت هاے نــبــودن آقــا

    شــمــا مــیــگــیــد روز مــو پــریــشــون ها مــبــارڪــ . مــا مــیــگــیــم روز مــرواریــد ها در صــدف مــبــارڪــ
    بــه افــتــخــار چــادریــاے روســرے لــبــنــانــے، گــریــه ڪــن آقــا ،دیــوونــه هاے چــایــے هاے هیــئت و مــرواریــد هاے در صــدف

    #روز_دخــتــر_مــبــارڪ .

    **...tahurá_ sadat...**

    3 روز پیش و 7 ساعت قبل

    اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
    دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

    اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
    من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

    سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
    درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

    تا این غرل شبیه غزل های من شود
    چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

    گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
    اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

    خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

    آیا هنوز آمدنت را بها کم است

    **...tahurá_ sadat...**

    3 روز پیش و 7 ساعت قبل

    برای تو می نویسم...

    برای تمام لحظه هایی که حس نبودنت شبیه دلتنگی از تو بودن را خواهد سرود...

    این روزها وجودم سرد است

    سردتر از روزهای برفی

    دوباره یادت دل پیچه ی ذهنم می شود

    تو هستی اما انگار مخاطب خاص من نیستی

    گرچه در خاص بودنت برای من...هیچ شکی نیست

    انگار تقصیر تو نیست که من همیشه و هر لحظه دلتنگ تو هستم

    یا گرمای وجودت را می خواهم..

    نه تقصیر تو نیست

    تقصیر من است

    دست روی هر چیز بگذارم برای همه مهم میشود...

    شاید باید کم باشم برایت مثل خودت که همیشه کمی برای من...

    دوستت دارم هایم را سرپوشی میگذارم تا به گوش دیگران نرسد

    و دلتنگی هایم راتنها روی کتیبه ی دلم مینویسم

    تا تنها خودم آنها را بدانم

    فریادهایم را سکوت می کنم تا به گوش کسی نرسد...

    اندازه ی تمام لحظه هایی که دوستت دارم سایلنت می مانم

    من پر از نگفته ها خواهم ماند...

    سردم

    سرد سرد...

    شبیه لحظه های رفتن

    شبیه لحظه های جدایی

    شبیه نبودنت

    و شبیه از تو سرودن...

    **...tahurá_ sadat...**

    3 روز پیش و 7 ساعت قبل

    دوباره خیره به عکست هنوزم جنگ است...
    دلم برای شب نوحه خوانیت تنگ است...
    غروب و عکس تو و باز درد دوری تو...
    دریغ از نم اشکی که بغضم از سنگ است...
    چه شد قرار من و تو در اربعین حسین...
    چه شد تو رفتی و اما کمیت من لنگ است...
    هزار بار پس از تو نرفته برگشتم...
    چه شد که طی مسیرم شبیه آونگ است...
    نفس به یاد تو گاهی مسلسل و تک تیر...
    صدای قلب من و تیرها هماهنگ است...
    هنوز باور من نیست پر کشیدن تو...
    دلم برای نگاهت، چقدر دلتنگ است....
    تمام شادی و اشکم...تمام احساسم...
    تمام زمزمه ام این نوا و آهنگ است...
    "چقدر این تن خاکی برای من تنگ است...
    نفس کشیدن من بعد س.... سخت است..

    **...tahurá_ sadat...**

    3 روز پیش و 7 ساعت قبل

    فقط انگار در این شهر دلِ من دل نیست !
    کم به رویام رسیده ست ...خدا عادل نیست؟

    نا ندارم که برای خودم اقرار کنم :
    ترکِ تو کردن وُ آواره شدن مشکل نیست

    لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان :
    ته ِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست

    فلسفه ، فلسفه از خاطره ها دور شدی
    علّتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست

    اشک می ریختم آنروز که بی رحم شدی -
    تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست

    تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست -
    که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست

    آمدی قصه ببافی … که مُوجّه بروی
    در نزن ، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست !

    ادامه... دوستان
    603 هواداران
    بازدیدکنندگان